دهم رمضان سال 96 یعنی حدود 15 خرداد ماه سال 96 بود که با نسرین رفتیم آزمایشگاه ...آره 15 خرداد همه جا تعطیله ولی من و نرین بعد کلی گشتن رفتیم آزمایشگاه بیمارستان شفا.... جواب مثبت بود ..... عشق مامان تو راه بود ...همه خوشحال شدن اولین کسی که فهمید باردارم فرهاد بود خیلی خوشحال بود کلی ذوق داشت بعدش شبنم بود که کلییییی پشت تلفن گریه کرد بعد نسرین به مامانم خبر داد مامان کلی بغلم کرد و گریه کرد همه خوشحال شدن 9 ماه احساس قشنگ داشتم با اینکه خیلی تنها بودم فرهاد هنوز تو خداافرین کار میکرد و من فقط اخر هفته میدیدمش ....روزهای پر استرسی بود مخصوصا وقت هایی که مادرفرهاد شب ها میرفت پیش پدرش و من مجبور بودم تنها با پدر فرهاد تو خونه بمونم کلش استرس بود ...شب رو تا صبح فکر میکردم الان اگر درد داشته باشم چجوی بگم چیکار کنم ....تنها بودن سخته ....
بلاخره بعد از 9 ماه انتظار 23 دی ماه بود که تو اداره کار میکردم رفتم نماز بخونم که بعد از ظهر برم سونوگرافی اخر ....ولی یهو دیدم خونریزی دارم ....یه لحظه قلبم وایساد ... خدایا فرهادم اینجا نیست مامان بابام اینجا نیستم من چیکار کنم.....اومدم زنگ زدم به به کبری ابجیمو میگم گفت داری زایمان میکنی سریع خودتو برسون بیمارستان زنگ زم به مامان فرهاد گفتم بیاین بیمارستان منم دارم میرم بیمارستان ،همکارا از اداره منو رسوندن بیمارستان شهریار ...بعد معاینه من گفتن هنوز مونده بچه بیاد زنگ زدن به دکترم یه سونوگرافی به سونوی من اضافه کرد و گفت بعد از ظهر برم مطبش رفتم تازه مامان فرهاد رسید گفتن بریم سونوگرافی ....رفتیم سونوگرافی بابالو نشستیم .... کلیییییی نشستیم تا نوبتمون شد ...سونوگرافی کرد گفت نفسم عزیز دلم سلامته .... فرهاد زنگ میزد میگفت بییییام ؟؟؟ همه میگفتن نههههه چیی نیست ولی من میدونستم هست ....فرهاد نیومد یعنی خودش هم نمیخاست بیاد اخه فرداش بازرس داشتن سرش شلوغ بود جواب سونوگرافی رو بردیم دکتر ....دکتر گفت باید استراحت مطلق کنی تا 10 روز حداقل هفته 37 تموم بشه الان اگر بچه بیاد مشکل تنفسی خواهد داشت ....فرهاد نبود ...هیچ کس به حرفم گوش نمیداد هرکی برنامه خودش رو میداد اومدیم خونه ...شیافت رو زدم دکتر گفته بود باید تا یه ساعت اثر کنه....نکرد .... استرس داشتم از اینکه تنهایی برم بیمارستان ....مامانم تو راه بود هیییی درد رو تحمل کردم تا برسن از اتاق عمل که بیرون بیای و ببینی خیلی تنهاییی خیلی سخته ..... بالاخره رفتیم بیمارستان دکتر گفت من عمل نمیکنم باید تعهد بدی که بچه اگر ناقص شد بره بیمارستان دولتی .... خیلی سخت بود هیچ کس تو تصمیم گیری کمک نمیکرد .... گفتم تعهد میدم ...دکتر اومد عمل کنه کلییی به مامان فرهاد عصبانی شد که چرا شوهرش نیست .... خیلی روز بدی بود همش جای خالی فرهاد بود ... رفتم اتاق عمل ...چند تا اقای جوان بودم .... تنها چیزی که با گریه گفتم این بود " تو رو خدا مواظبم بچه ام باشین اخه پدرش اینجا نیست " تا صدای پسرم بیاد نفسم بند اومده بود یهووووو گریه کرد .... دکتر گفت سلامتههه ....خوشحال شدممم خندیدم ....ساعت 1:05 دقیقه صبح روز 24 خرداد آیهان من به دنیا اومد ... بابای فرهاد به فرهاد اس ام اس تبریک فرستاده بود .... فرهاد نصفه شبی رفته بود کارگاه ... تا صبح ساعت 6 تو کارگاه کار کرده بود کارش رو تحویل داده بود و صبح اومد .... ساعت حدود 12 ظهر بود که رسید کنارمون .... و ما شدیم یه خانواده سه نفره .... آیهان جان خوش اومدی ....
...ساز دل...ما را در سایت ...ساز دل دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 18